حوالیٖ من

ما را برای «رهگذری» آفریده اند

حوالیٖ من

ما را برای «رهگذری» آفریده اند

شنیدم به مادرت نذر کنی خیلی خوب جواب میده..

.

.

.

.

آدمایی که نذر و نیاز زیاد میکنن دو دسته ان

اولی اونایی که برای هدفشون زحمت میکشن و برای اینکه از طرف خدا هم خیالشون راحت باشه نذر میکنن تا با امید بیشتری نتیجه کارشون رو ببینن

دومی اونایی که هیییچ حرکتی نمیزنن و وقتی میبینن دارن به فاک میرن میرن دست به دامن خدا میشن

تجربه نشون داده اگه این عمل با اعتقاد انجام شه نتیجه خوشایندی حاصل میشه

بعد دسته دوم دوباره خودشون به دو دسته تقسیم میشن

یکی اونایی که بعد از به خیر گذشتنِ فاجعه پیش آمده دوباره همون آدم قبلی میشن و منتظر یه فاجعه ی دیگه و یه نذر و نیاز دیگه

دومی اونایی که متنبه میشن و از این اتفاق درس میگیرن و تلاش میکنن مثل دسته ی اول تو گروه اول بشن.

.

.

.

.

همه ی اینارو گفتم که بگم درسته دفعه قبل تو دسته ی دوم گروه اول بودم و بعدش هم دسته ی اولِ گروه دو، ولی به همه ی اون هزارتا اسمی که سه شب باهاشون صدات کردم قسم اگه ایندفعه هم به خیر بگذره قول میدم دسته اول گروه اول بشم، نشدم انصراف میدم"!!!!

۰ نظر ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۴
دُچـــار ..

دوست داشتنِ آدما، آدم رو ضعیف میکنه....


۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۷
دُچـــار ..

کی میخواد بگه ننویس

کی حقش رو داره بگه ننویس

انقدرررررر که دلم میخواد به زمین و آسمون فحش بدم فقط دلم میخواد یکی بیاد بگه ننویس

آقا بیخیال چسناله 

فوقش میفتم این درس لعنتی رو و به گای عظما میرم

فقط این وسط خودمم که خودمو گیج کردم

این حجم از مقاومت در برابر تغییر بی سابقه است

فک کن IDE رو بازمیکنم پروژه رو میارم و در برابر هرررگووونه تغیر و اضافه کردن هرچیزی تو پروژه با خودم مقابله میکنم

انگار یکی اون پشت مشتا داره هی میگه 

نمیتونی نمیتونی نمیتونی 

بلد نیستی بلد نیستی بلد نیستی

 نمیفهمی نمیفهمی نمیفهمی

کاش یه آدم واقعی بود میرفتم دهنشو جر میدادم، به خدا به حلقم رسیده.......

.

.

.

.

معجزه جمع کردن ۳ ماه توی ۲۰ روزه..

بسم الله بگم یا بذارم خدا همینجوری خوشگل تو ذهنم بمونه؟

۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۳
دُچـــار ..

آخه من یه زمانی همه کاره بودم.............

یه همه فن حریف، از اون بچه های مردم که میگن.

تو خاطراتم دور میزدم، دیدم از دوم دبیرستان دقیقا دیگه دلم نخواست اونی باشم که هستم، با یه مدل بچه های دیگه دمخور شدم و چیزهای دیگه ای رو ارزش دونستم..

چهارم دبیرستان، یعنی دقیقا سال کنکور دیدم که نه، من همون خود قبلیمو میخام همونی که بچه مردم بود همونی که یه عالمه دشمن داشت..

ولی دیگه انقدر راحت نمیتونستم برگردم به خود اصلیم، یا اگه راستش رو بخوای دیگه خود اصلیم عوض شده بود و من نمیدونستم باید چیکار کنم به اون کسی که میخوام تبدیل شم.

اینجوری شد که گند زدم به کنکورم و الانم دارم گند میزنم به همه ی آینده ام.....!

با یه جلمه «دیگه نمیتونم»

.

.

.

.

هزار بار گفتم یکی رو میخوام که مال من باشه، فقط مال من.

بیاد بشینه کنارم بگه خوب عزیزم حالا وقتشه شروع کنیم غصه نخور من مطمعنم تو میتونی هر چقدرم که دیر شده باشه، هرچقدرم که از بقیه عقب تر باشی. کم کم جلو میریم، من کمکت میکنم....

خدا شاهده نمیخوام پسر باشه.

کی به این میگه معجزه؟!!

۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۶
دُچـــار ..

میدونی همه دور و برت از پروژه بگن، سوال بپرسن، ارور بگیرن، نگران نیم نمره باشن، هی بگن وقت کمه وقت کمه وقت ... و تو فک کنی میشه سه ماه رو توی 20 روز جبران کرد یعنی چی؟

میدونی دلت حرف زدن باهاش و بخواد ولی باهاش حرفی نداشته باشی یعنی چی؟

میدونی دو روز تنهای تنها تو یه اتاق باشی و به مامانت بگی تنها نیستم یعنی چی؟

میدونی تنها زیر بارون رفتن یعنی چی؟

۱ نظر ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۱
دُچـــار ..

هیچی بدتر از این نیست که مشکلت رو واسه کسی بگی که حداقل حداقل حداقل انتظارت ازش اینه که که بگه "درست میشه، تو میتونی"

و نگه....

و سکوت کنه و تعجب کنه..

و تو لایه های عمیق تری از ناامیدی رو تو خودت حس کنی

امشب انقد ناراحتم که گریه ام هم نمیاد حتی 

امشب یه جور آرومی نا امیدم

.

.

.

.

هیچ وقت نفهمیدم چرا یه سری آدمارو دوست داریم..

اگه دوسش نداشتم قطعا حالم بهتر بود الان.. قطعا

.

.

.

.

من سعی کردم باهاش بهتر از این باشم، سعی کردم نزدیک تر بشم، سعی کردم باهام حرف بزنه، ولی نشد، نخواست

میگه راه رو باز میذارم واسه کسی که بخواد بهم نزدیک شه، ولی میدونی؟ گوه خورده

.

.

.

.

کاش دوست تر بودیم..

۱ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۸
دُچـــار ..

یکی باید تو زندگیم باشه که خیلی دوسم داشته باشه

فقط منو دوست داشته باشه

اصلا من اعتراف میکنم بهش حسودیم میشه.

خیلی زیاد..

تازه یه جوری شدم که حس میکنم اگه اون آدم نباشه دیگه نمیتونم به هیچ کاری ادامه بدم

آقا آینده خیلی مبهمه واسم :(((

بقیه چجوری انقد راحت دارن زندگی میکنن آخه 

اه

۰ نظر ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۴۹
دُچـــار ..
انقد یه حالِ باحالی دارم امشب
تا اینموقع شب تو خوابگاه بیدارم ولی غمگین نیستم
عجیبه ولی گریه هم نمیکنم
دلتنگ هیچ کسم نیستم
به فرداهم فکر نمیکنم
تنها تر شدم ولی تنهاییم کمرنگ شده
ینی شنیده؟!
به هرحال کم نبود هفت ماه...
.
.
.
.
اقا روزه بگیرید
تو سخت ترین شرایط
همیشه نیم ساعت قبل اذان صبح مامانم میومد بیدارم میکرد، غذای گرم میذاشت جلوم، ماست و سالاد و بعد غذا چایی و اگه میخواستم میوه و.. کل روز هم مخوابیدم تا اذان مغرب بعد دوباره افطار چایی و خرما میاورد و افطاری گرم و تنقلات و بخور جون بگیری و...
حالا ولی تا نمازه صبح بیدار میمونم که یه وقت برا سحری خواب نمونم، غذای مونده از نهار ظهرو نگه میدارم و سرد میخورمش واسه سحری، صبح در هرصورت دیرتر از یازده نمیتونی بیدار شی تازه اگه هشت صبح با الارم بقیه پانشی :)
از کلاس میای و میخای یه ساعت بخابی هر پنج دیقه یکی میاد تو میره و صدای حرف و خنده و خلاصه قید خاب رو میزنی.. منتظر میشی تا اذان و بالاخره افطار..
دیگه کسی ام نگران گشنگی و ضعیفی و خستگیت نیس..
یهو میبینی عه.. اینهمه سختی اینهمه دنگ و فنگ.. چرا؟
چون اون گفته، چون اون خواسته
بعد همه ی تنهاییا رنگ میبازن، آدما کمرنگ میشن، کم کم دلت میخواد بیشتر دلش رو به دست بیاری، فکر میکنی خوب دیگه براش چیکار کنم دوس داشته باشه؟..
.
.
.
.
اخ اگه بدونی چه حسِ خفنی ـه کمرنگ شدن آدما..

۰ نظر ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۳
دُچـــار ..

درسته آدما همیشه دوست دارن با کسایی که به یه موفقیت خاصی رسیدن حرف بزنن و هی ازشون راجع به تجربیاتشون بپرسن، ولی باید حواسشون باشه ارتباط زیادی با اونا هم اعتماد به نفس رو کم میکنه، هم اونا نمیفهمن تو رو..

خوب الان من با کسی که انرژی اتمی تهران درس خونده و کارشناسی شریف بوده و ارشد آمریکا و دکتری و فوق دکتری انگلیس و علاوه بر اینکه دو رشته ی دانشگاهی رو همزمان میخونده در حوزه های دیگه هم مثل دین و سیاست و اقتصاد و ادبیات در حد عالی ورود داشته، دارم حرف میزنم و از بدبختیای دانشگاه میگم

و وقتی به همچین آدمی از ضعف هات میگی، باید انتظارشو داشته باشی که درک نکنه..

که متعجب بشه.. که احساس کنی نباید میگفتم..

بدیش اینجاس که این حسی که دوست داری باهاش حرف بزنی تموم نشدنی ـه..

خوب اخه چندتا از این آدما مگه دو رو برم هست.. هیچی!

اینکه یک سری توانایی ها و استعدادهای خدادادی داشته شکی نیس، ولی خب من نه تنها استعداد ندارم حتی تلاش هم نمیکنم  :(

نمیفهمم چرا انقد اصرار دارم باهاش حرف بزنم.. هووووف

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۱
دُچـــار ..

نه کسی رو دارم یه عالمه براش حرف بزنم، نه جایی رو..

غیر از اینجا. که اینجا هم انقد سوت و کوره حس کر و لال ها بهم دست میده

مهم نیست ولی دلم میخواد فقط حرف بزنم. نشنوه اصلا هیشکی

دلم میخواد یکی پیدا شه هی مرتب بهم بگه این کارو بکن اون کارو نکن، بگه از این راه برو، بگه اینجوری بهتره.. و همه ی حرفاش درست باشه.

یکی رو میخوام وقتی باهاش حرف میزنم فقط به من گوش کنه، هیچ کار دیگه ای نداشته باشه..

یکی رو میخوام که پیشش هی از ضعف هام بگم از نداشتن هام بگم از کمبودهام بگم و اون بدونه اینا چس ناله نیست. بفهمه دغدغه دارم واقعا. بفهمه مستاصلم واقعا. مهم تر از اون بدونه باید چیکار کنم.

میدونی.. جای اون یه نفر خیلی خالیه تو زندگیم.. 

دیروز سرنماز درواقع بعد از نماز که حاج اقا داشت دعای نمیدونم چی رو میخوند توش یه جمله داشت که "خدایا کاری کن بهشتت نصیبمون بشه" یه همچین مضمونی، از ته ته ته دلم گفتم خدایا بهشتتو نمیخام، فقط باش. مال من باش. خدای من باش. میدونم من بنده اتم میدونم گوه زیاد میخورم میدونم چیزی نیستم که باید.. ولی تو خدایی کن تو جای همه ی نداشته هامو پر کن....

میدونی چیه این حرفا قشنگن، یعنی شاید تو متنا زیاد خونده باشی حتی. ولی اصلا حرف درستی نیس. ما برای خدا باید باشیم. جسممون روحمون دونه به دونه ی حرکاتمون.. ولی خدارو برای خودمون میخایم.. نمیفهمیم چی میخایم، چی باید بخایم..



خوبیه اینجا اینه که حرفای بی سروته و حتی ضد و نقیض میزنم.. به یه ورمم نیس..

خسته شدم انقد سعی کردم حرفامو تو استوری یه جوری بنویسم که هم فهمیده بشه هم نشه هم ادبی باشه هم بی ادبی نباشه..



یه آدم میخام..

۲ نظر ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۲
دُچـــار ..