نشد نتونستم نخواستم
نشد
نتونستم
نخواستم
انقد حرف مونده تو دلم که میتونم همشو تا صبح گریه کنم. که نگم بهش. که به هر دلیل مزخرفی نباید بگم بهش.
من عاشق نیستم. کاش عاشق بودم. کاش احساسم دلیل منطقی تری داشت.
کاش میشد کلمه هارو جیغ کشید. یه جوری که خالی شی بدون هیچ دردی.
ده بار بین صفحه چتش تو تلگرام و اس ام اس رفتم و اومدم. که بگم دوستت دارم.. بگم اگه دوستت نداشتم الان خواب بودم.. بگم دلم صداتو میخواد.. دلم حرف زدنتو میخاد..
نشد
نتونستم
نخواستم
چرا باید بگم دوسش دارم؟ چرا باید بفهمه اینهمه دوسش دارم؟ چرا اصلا اینهمه دوسش دارم؟
نه سرانجامی میتونه داشته باشه نه هدفی نه هیچ چیزی که واقعا دلیل باشه واسه ابرازِ اینهمه احساسِ ابلهانه ی توی قلبم..
حتی مطمعنم از کمبود محبت و این ک..سشرام نیس. یا گیرم من محبت ندیده اصلن اونکه دوس پسر داره چرا؟ شاید مثه من کل مغزش من نباشه، ولی میدونم اونم همین احساسو داره. میدونم داره مطمعنم. وگرنه نمیگف اون جمله ی لنتیه حالِ من خراب کن رو. نباید میگف. که کل امروز و امشب ثانیه به ثانیه به اون شبا فک کنم و هی دلم ضعف بره واسش. حواسش به دل من نیس. وگرنه نباید میگف..
" اصلا چرا الان تو اینجا رو تخت نیستی؟"