حوالیٖ من

ما را برای «رهگذری» آفریده اند

حوالیٖ من

ما را برای «رهگذری» آفریده اند

قرار بود اینجا راجع به حرفایی باشه که نه جایی میتونم بنویسم، نه به کسی بگم.

و درحال حاضر فقط راجع به "اون" نمیتونم با کسی حرف بزنم. با هیچ کس. حتی مریم.

شاید ناراحت بشه شاید فک کنه اون رو بیشتر دوست دارم یا هر فکر دیگه ای که باعث میشه نتونم باهاش حرف بزنم. و من غیر از مریم کیو دارم که همه ی دغدغه های زندگیمو بهش بگم؟

اها خودش. ولی فعلا که مشکلم خودشه. کاش اینجوری دوسش نداشتم. کاش انقد مغرور نبودم. کاش به این چیزا فک نمیکردم. دلم نمیخواد من اول پی ام بدم خوب :( وقتی اون بعد از سه روز براش مهم نیس چرا بفهمه که برا من هست؟ خدایا این چه طرز فکر احمقانه ایه که دارم. دست خودم نیس چیکار کنم؟

یادمه اون روزا که داشت میرفت هی به مریم میگفتم عمرا بهش پی ام بدم عمرا استوریاشو ریپلای بزنم عمرا بگم بریم بیرون عمرا کوفت بکنم عمرا زهرمار بکنم و مریم همش میگفت چرا خوب؟ گفتم اون اهمیت نمیده چرا من بدم؟ چرا جواب نه بشنوم؟ گفت چون ارزششو داره چون دوسش داری گفتم نه، ترجیح میدم به روش خودم دوسش داشته باشم

ولی یه شب که باهم رفتیم بیرون، از گذشتش حرف زد از ترس هاش از دلایلش برای دور نگه داشتن آدمایی که دوسشون داره از اینکه دیگه غیر از سعید کسی رو نداره از اینکه میدونه من چه حسی بهش دارم از اینکه متاسفه تو این مدت کم اونجور که باید باهم خوب نبودیم. که همه ی اینا باعث میشد من خوشحال باشم از نوع رفتاری که انتخاب کردم، از اینکه هیچوقت بهش گیر ندادم حرف بزنه باهام یا پیگیر کاراش نشدم و همیشه طوری رفتار کردم که انگار مهم نیس برام. و علی رغم همه ی اینا اون میدونست چه حسی بهش دارم و همین مهم بود.

همون شب بهش گفتم قصد داشتم بعد از اینکه میره چه رفتاری باهاش داشته باشم گفت خیلی زیاد ناراحت میشدم گفتم خودت خواستی اینجوری باشم گفتم من همیشه آدمایی که دوس دارم رو زود از دست میدم. گفت اینجوری نمیشه.

و اونجوری نشد.

وقتی رفت، سخت بود. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم برام سخت بود. و دلتنگی، چیزی که تا اون روز حس نکرده بودم.

ولی دوست تر شدیم. نزدیک تر شدیم. مهم نبود کی اول پی ام میده یا اصلا پیام میدادیم؟ یادم نیس. ولی برام اون کسی شد که میخواستم.

حالا ولی دوباره همون دغدغه ها.. وقتی دوری همین میشه. وقتی صورتشو نمیبینی واسه تک تک لحظه های آنلاین نبودنش یا آنلاین بودن و جواب ندادنش قصه میسازی. از همه ی کارایی که نمیکنه برداشت میکنی و... هوم، چی بگم.

دارم فک میکنم شاید اسباب کشی دارن و این وظیفه منه که بپرسم چه خبر؟

ولی دیشب من بودم که شروع کردم، میتونست ادامه بده اگه میخواست ادامه میداد

پس دلیلش مهم نیس. منتظر میمونم تا بیاد...

۰ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۰
دُچـــار ..
بهم گف "رفیق".. این خیلی معنی میده.. دقیقا میگه که بهم نیاز داره. میگه که میخواد باشم. میگه که همیشگیه. ولی اون کسای دیگه ای رو داره که به جای من واسش "رفیق" باشن و بودن..
میدونی من یه آدم جدیدم تو زندگیش. اون یه آدم جدیده تو زندگیم و من اصلا نمیفهمم چطور میشه که آدم جدید میشه "رفیق"
وقتی آدمای قبلی هنوز هستن و "رفیق" مگه بیشتر از یکی میشه؟
نمیدونم نمیفهمم چرا این حرفارو میزنم
چون به رفیقش حسودیم میشه؟ نه. نه نه.. این اصلا منطقی نیس من اصلا همچین حسی ندارم. فقط میدونم " رفیق" نمیتونه دوتا باشه.. یا حداقل لازم نیست که دوتا باشه
۰ نظر ۲۷ تیر ۹۷ ، ۰۲:۵۸
دُچـــار ..

نشد

نتونستم

نخواستم

انقد حرف مونده تو دلم که میتونم همشو تا صبح گریه کنم. که نگم بهش. که به هر دلیل مزخرفی نباید بگم بهش.

من عاشق نیستم. کاش عاشق بودم. کاش احساسم دلیل منطقی تری داشت.

کاش میشد کلمه هارو جیغ کشید. یه جوری که خالی شی بدون هیچ دردی.

ده بار بین صفحه چتش تو تلگرام و اس ام اس رفتم و اومدم. که بگم دوستت دارم.. بگم اگه دوستت نداشتم الان خواب بودم.. بگم دلم صداتو میخواد.. دلم حرف زدنتو میخاد..

 نشد

نتونستم

نخواستم

چرا باید بگم دوسش دارم؟ چرا باید بفهمه اینهمه دوسش دارم؟ چرا اصلا اینهمه دوسش دارم؟

نه سرانجامی میتونه داشته باشه نه هدفی نه هیچ چیزی که واقعا دلیل باشه واسه ابرازِ اینهمه احساسِ ابلهانه ی توی قلبم..

حتی مطمعنم از کمبود محبت و این ک..سشرام نیس. یا گیرم من محبت ندیده اصلن اونکه دوس پسر داره چرا؟ شاید مثه من کل مغزش من نباشه، ولی میدونم اونم همین احساسو داره. میدونم داره مطمعنم. وگرنه نمیگف اون جمله ی لنتیه حالِ من خراب کن رو. نباید میگف. که کل امروز و امشب ثانیه به ثانیه به اون شبا فک کنم و هی دلم ضعف بره واسش. حواسش به دل من نیس. وگرنه نباید میگف..

" اصلا چرا الان تو اینجا رو تخت نیستی؟"

۰ نظر ۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۵۶
دُچـــار ..

یه وقتایی ام حاضری واسه اینکه یه کاری نکنی، هرکاری بکنی..

۱ نظر ۱۹ تیر ۹۷ ، ۲۲:۴۱
دُچـــار ..
چهل و پنج دقیقه تمام داشتم تصمیم میگرفتم لیوانی که رو به رومه رو بکوبونم تو دیوار یا نه.
تمام جوانب رو درنظر گرفتم انگیزه هام رو گفتم به پیامدهاش فکر کردم.. دستم میرفت سمتش برمیگشت. دیگه کلا یادم رفته بود چرا میخواستم بکوبونمش تو دیوار تمام ذهنم درگیر این شده بود که بزنم یا نزنم. یهو برش میداشتم که بزنم باز پشیمون میشدم میگفتم تهش که چی؟ حالا خودمم میدونستم بیشترین انگیزم جلب توجه بود ولی خب تهش که چی؟
خلاصه بعد چهل و پنج دیقه یهو عصبی شدم از اینهمه فکر مسخره و لیوان رو با هرچی هرچی هرچی حرص داشتم زدم تو دیوار
ولی نشکست...
دیدم تهش نوشته مید این فرنس..
بدتر اعصابم ریخت بهم..
حالا چجوری سر حرف رو با مامانم باز کنم
قرار بود به خاطر صدای لیوان بیاد اتاق و ببینه دخترش به چه سگی تبدیل شده و منم بیفتم به پاش که فلان و فلان و فلان بلکه این دل صاب مرده آروم بگیره
عذاب وجدان داره خفم میکنه..
۰ نظر ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۷
دُچـــار ..

یکم حرف جدی بزنیم

نمیدونم از کجا شروع کنم

اینکه کم میارم میرم سمت خدا یا میرم سمتش چون کار درست اینه؟

تو درست بودنش شک ندارم، تو نیتم شک دارم..

این مدت زیادی به ذهنم اجازه دادم واس خودش هرکار میخواد بکنه.. به هرچی میخواد فکر کنه.. اشتباه کردم، کنترلش دیگه خیلی سخت شده. حتی توی خواب. زیادی داره پیش میره، این اصلا خوب نیس.

فکر کردن به گناه میگن که گناه نیس، میگن نوشته نمیشه، ولی میگف مثه آتیشیه که توی اتاق روشن کنی.. دیوارای اتاق رو سیاه میکنه. راس میگف خیلی راس میگف

انگار تو قلبم آتیش روشن کردم، دلم سیاه شده. بد بود خیلی بد. تجربه ی گناه 

دارم از عادی شدن حرف میزنم، از رد کردن خط قرمزا، از خط قرمز نداشتن..

میخوام محدودش کنم. سخته ولی میدونی؟ 

قبل ترها که اینطور میشدم راحت تر بود ریکاوری واسم. ولی الان بحث سرِ آدمِ واقعیه! سخته بهش فک نکنی. سخته دوسش نداشته باشی. سخته واس منی که تو دنیای واقعی کم دارمش. ولی اینجوری داشتنش ام دوست ندارم..

یه جریمه باید تعیین کنم.

میدونم نمیشه یهویی انجامش ندم. پس تایم مشخص میکنیم اول. روزی یک ساعت مثلا؟ با محدودیت اتفاق ها

علاوه بر اینکه باید زمان رو محدود کنم، نوع فکر کردنم باید محدود بشه.. از یه جایی جلوتر رفت میتونم مثلا گوشیم رو چک کنم. آره این خوبه سخت هم نیس. بعد که حواسم پرت شد یه کار دیگه رو شروع کنم فیلم ببینم مثلا یا کتاب اگه. میشه برم وضو بگیرم.. آره این بهتره خیلی بهتره..

باید یه فکری ام به حال جاوا بکنم. این هپروت رفتنام کم شه اونم شروع میکنم. 

باید برنامه ریزی کنم

وقت کمه

وقت خیلی کمه

وقت خیلی خیلی کمه

۰ نظر ۱۸ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۶
دُچـــار ..

میگن دوازده شب به بعد آدما یه کاری میکنن که نباید..

حالا من تو اون وضعیتم.

دارم جون میدم بهش نگم بغلم کن..

۱ نظر ۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۲:۰۳
دُچـــار ..

اوه چه تابستون هیجان انگیزی در پیش دارم..

هفته ای یه بار یه پروژه جاوا باید تحویل بدم

که اینم ینی کل تابستون

وقتی میگم به رشتتون علاقه داشته باشید ینی همین

اگه علاقه بود واقعا تابستون مفیدی میشد

انی وی .. فلن که اینجوری شده

ولی جدن اگه فقط همین باشه فاسد میشم :/

دلم میخاد برم سه تار. ولی ولی ولی یه دوتا پست قبلم گفتم از احساس اینکه تو جو باشم بدم میاد و این چیزام یه چیزای خیلی جوی و ایناس

از کجا ملوم اصن استعداد داشته باشم

چمدونم

بیست و دو ساعت و نیمه که نخوابیدم

رسمن سرم گیج میره

ولی نمیخام بخابم

حس میکنم یه کاری باید بکنم

حس میکنم وقتم کمه

ولی حال کار مفید ندارم یقینا

واس همین تو نت پلاسم دیگه

تو اینستا و تله ام سگ پر نمیزنه

اصن شب بخیر

۰ نظر ۱۳ تیر ۹۷ ، ۰۲:۵۷
دُچـــار ..

من نمیفمم کی اولین بار گو خورد تو دانشگاه درس نمیخونن؟

حداقل تو مدرسه عین خر میخوندن اینجا مثه سگ میخونن!

کِی فشار امتحانای مدرسه انقد بود که امتحانای دانشگاه هست :(

.

.

.

.

امشب تموم فقط

میخوابم فقط

میخوابم فقط

میخوابم فقط

۰ نظر ۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۴:۲۲
دُچـــار ..

من خیلی تو ذهنم حرف میزنم. یه جاهایی دلم میخواد با بقیه هم حرف بزنم. با آدمای مختلف درمورد موضوعای مختلف. موضوع هایی که بعضا کسی علاقه ای به حرف زدن راجع بهش نداره. خوندن درموردشو دوست دارنا. ولی کسی حرف نمیزنه


اینجا رو درست کردم که حرفایی که هیچ جا نمیشه نوشت و به هیچ کس نمیشه گفت و بنویسم و بگم. ولی اینم راضیم نمیکنه.  اگه بحثِ حوصله ی آدما نبود دیقه  به  دیقه استوری میذاشتم اینستا.


شاید یه روزی نویسنده بشم. شایدم نشم. فک نکنم این مدل نوشتنی که من دوس دارم جزو هدفای نویسندگی باشه. ولی جدن دلم میخواد اون حرفه ای که میخوام درکنار مهندسی داشته باشم نویسندگی باشه.

عکاسی و نقاشی و موسیقی و اینا حس کلیشه میده بهم. کلیشه که نه انگار یه جوی درست شده که همه یهو رفتن توش. با اینکه دوست دارم ولی دلم نمیخواد برم توش :|


شاید اگه این تصمیمم عملی بشه ارشد هم مهندسی بخونم.


چقد دلم میخواست منم از اون مدلایی بودم که عاشق فلان رشته یا حرفه میشن و واسه رسیدن بهش هرکاری میکنن. این آدما اگه به چیزی که میخوان نرسن هم حداقل میگن اینو میخواستم و فلان کارم کردم ولی نشد.. 

من چی.. عین یه گوز معلق تو هوا.


ولی اگه نویسنده بشم نویسنده با ادبی میشم ^_^ جای نگرانی نیس

۱ نظر ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۹
دُچـــار ..