حوالیٖ من

ما را برای «رهگذری» آفریده اند

حوالیٖ من

ما را برای «رهگذری» آفریده اند

هیچی بدتر از این نیست که مشکلت رو واسه کسی بگی که حداقل حداقل حداقل انتظارت ازش اینه که که بگه "درست میشه، تو میتونی"

و نگه....

و سکوت کنه و تعجب کنه..

و تو لایه های عمیق تری از ناامیدی رو تو خودت حس کنی

امشب انقد ناراحتم که گریه ام هم نمیاد حتی 

امشب یه جور آرومی نا امیدم

.

.

.

.

هیچ وقت نفهمیدم چرا یه سری آدمارو دوست داریم..

اگه دوسش نداشتم قطعا حالم بهتر بود الان.. قطعا

.

.

.

.

من سعی کردم باهاش بهتر از این باشم، سعی کردم نزدیک تر بشم، سعی کردم باهام حرف بزنه، ولی نشد، نخواست

میگه راه رو باز میذارم واسه کسی که بخواد بهم نزدیک شه، ولی میدونی؟ گوه خورده

.

.

.

.

کاش دوست تر بودیم..

۱ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۸
دُچـــار ..

یکی باید تو زندگیم باشه که خیلی دوسم داشته باشه

فقط منو دوست داشته باشه

اصلا من اعتراف میکنم بهش حسودیم میشه.

خیلی زیاد..

تازه یه جوری شدم که حس میکنم اگه اون آدم نباشه دیگه نمیتونم به هیچ کاری ادامه بدم

آقا آینده خیلی مبهمه واسم :(((

بقیه چجوری انقد راحت دارن زندگی میکنن آخه 

اه

۰ نظر ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۴۹
دُچـــار ..
انقد یه حالِ باحالی دارم امشب
تا اینموقع شب تو خوابگاه بیدارم ولی غمگین نیستم
عجیبه ولی گریه هم نمیکنم
دلتنگ هیچ کسم نیستم
به فرداهم فکر نمیکنم
تنها تر شدم ولی تنهاییم کمرنگ شده
ینی شنیده؟!
به هرحال کم نبود هفت ماه...
.
.
.
.
اقا روزه بگیرید
تو سخت ترین شرایط
همیشه نیم ساعت قبل اذان صبح مامانم میومد بیدارم میکرد، غذای گرم میذاشت جلوم، ماست و سالاد و بعد غذا چایی و اگه میخواستم میوه و.. کل روز هم مخوابیدم تا اذان مغرب بعد دوباره افطار چایی و خرما میاورد و افطاری گرم و تنقلات و بخور جون بگیری و...
حالا ولی تا نمازه صبح بیدار میمونم که یه وقت برا سحری خواب نمونم، غذای مونده از نهار ظهرو نگه میدارم و سرد میخورمش واسه سحری، صبح در هرصورت دیرتر از یازده نمیتونی بیدار شی تازه اگه هشت صبح با الارم بقیه پانشی :)
از کلاس میای و میخای یه ساعت بخابی هر پنج دیقه یکی میاد تو میره و صدای حرف و خنده و خلاصه قید خاب رو میزنی.. منتظر میشی تا اذان و بالاخره افطار..
دیگه کسی ام نگران گشنگی و ضعیفی و خستگیت نیس..
یهو میبینی عه.. اینهمه سختی اینهمه دنگ و فنگ.. چرا؟
چون اون گفته، چون اون خواسته
بعد همه ی تنهاییا رنگ میبازن، آدما کمرنگ میشن، کم کم دلت میخواد بیشتر دلش رو به دست بیاری، فکر میکنی خوب دیگه براش چیکار کنم دوس داشته باشه؟..
.
.
.
.
اخ اگه بدونی چه حسِ خفنی ـه کمرنگ شدن آدما..

۰ نظر ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۳
دُچـــار ..

درسته آدما همیشه دوست دارن با کسایی که به یه موفقیت خاصی رسیدن حرف بزنن و هی ازشون راجع به تجربیاتشون بپرسن، ولی باید حواسشون باشه ارتباط زیادی با اونا هم اعتماد به نفس رو کم میکنه، هم اونا نمیفهمن تو رو..

خوب الان من با کسی که انرژی اتمی تهران درس خونده و کارشناسی شریف بوده و ارشد آمریکا و دکتری و فوق دکتری انگلیس و علاوه بر اینکه دو رشته ی دانشگاهی رو همزمان میخونده در حوزه های دیگه هم مثل دین و سیاست و اقتصاد و ادبیات در حد عالی ورود داشته، دارم حرف میزنم و از بدبختیای دانشگاه میگم

و وقتی به همچین آدمی از ضعف هات میگی، باید انتظارشو داشته باشی که درک نکنه..

که متعجب بشه.. که احساس کنی نباید میگفتم..

بدیش اینجاس که این حسی که دوست داری باهاش حرف بزنی تموم نشدنی ـه..

خوب اخه چندتا از این آدما مگه دو رو برم هست.. هیچی!

اینکه یک سری توانایی ها و استعدادهای خدادادی داشته شکی نیس، ولی خب من نه تنها استعداد ندارم حتی تلاش هم نمیکنم  :(

نمیفهمم چرا انقد اصرار دارم باهاش حرف بزنم.. هووووف

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۱
دُچـــار ..

اصولا آدما برای اینکه از درد و رنج خودشون رو خلاص کنن، راحت ترین راه رو انتخاب میکنن..

اگه این فرض درست باشه یعنی اگه آدم با انتخاب راحت ترین راه خلاص بشه از درد کشیدن چه اشکالی داره انتخاب کردنش؟

موضوع اینه که راحت ترین راه انتخابش همیشه ام به همین راحتیا نیست. عواقبش انقدری زیاد هست که نشه راحت ترین راه اسمش رو گذاشت..

یه مثال : الان اینجایی که من هستم همه چی اوکیه، با دوری از خانواده کنار اومدم و از سطح دانشگاه هم میشه گف راضیم و هم اتاقیام رو خیلی دوست دارم و.. خلاصه همه چی خوبه..

ولی چرا دارم درد میکشم؟ چون درس نمیخونم.. چون از ایده الی که باید باشم فاصله گرفتم.. چون کسی که نباید وارد زندگیم شده، چون فکرایی که نباید رو میکنم و اینا منو خیلی خیلی زیاد آزار میده. اینا چیزایین که فهمیده شدنشون راحت نیست. به هرکی بگی میگه خوب درس بخون :/  خوب فکر نکن :/  اون که رفته دنبال زندگیش و حالا خیلی موفقه تو رو سنه نه؟ :/


اینجوری میشه که راحت ترین راه که انتقالی گرفتن به شهر خودمون باشه به عنوان پررنگ ترین گزینه میاد تو مغزم.. حداقلش اونجا پیش مامان بابامم، تو خونه ی خودمونم.

این رفت آمد قم تهران رو دیگه ندارم.. اصلا شهری به اسم تهران دیگه وجود نداره که بخوام به امکاناتی که نمیتونم ازش استفاده کنم فکر کنم. به استادای دانشگاه های خوبش، به کلاسای مجتمع فنی، به تفریحاتش حتی و به هزار تا کوفت و زهرمار دیگش..

از اون طرف دانشگاه قم انقدری ارزش نداره که من بخوام انتقالی بگیرم.. دانشگاه خودم هرچیم نباشه دوتا استاد درست حسابی توش پیدا میشه.. یا بچه هاش فعال ترن به نسبت -_-


خلاصه که دچار یه گوز گیجه ای شدم که حد نداره  :(




مثلا خدا یه کاغذ بفرسته پایین روش نوشته باشه "استقامت کن"

امضا : خدا

جون میدم تو این مسیری که هستم.. لامصب ولی هیچ خبری نیس.. نه حتی یه احساس تو قلبم که بدونم کدوم کار واقعا درسته..

۰ نظر ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۱۷
دُچـــار ..

نه کسی رو دارم یه عالمه براش حرف بزنم، نه جایی رو..

غیر از اینجا. که اینجا هم انقد سوت و کوره حس کر و لال ها بهم دست میده

مهم نیست ولی دلم میخواد فقط حرف بزنم. نشنوه اصلا هیشکی

دلم میخواد یکی پیدا شه هی مرتب بهم بگه این کارو بکن اون کارو نکن، بگه از این راه برو، بگه اینجوری بهتره.. و همه ی حرفاش درست باشه.

یکی رو میخوام وقتی باهاش حرف میزنم فقط به من گوش کنه، هیچ کار دیگه ای نداشته باشه..

یکی رو میخوام که پیشش هی از ضعف هام بگم از نداشتن هام بگم از کمبودهام بگم و اون بدونه اینا چس ناله نیست. بفهمه دغدغه دارم واقعا. بفهمه مستاصلم واقعا. مهم تر از اون بدونه باید چیکار کنم.

میدونی.. جای اون یه نفر خیلی خالیه تو زندگیم.. 

دیروز سرنماز درواقع بعد از نماز که حاج اقا داشت دعای نمیدونم چی رو میخوند توش یه جمله داشت که "خدایا کاری کن بهشتت نصیبمون بشه" یه همچین مضمونی، از ته ته ته دلم گفتم خدایا بهشتتو نمیخام، فقط باش. مال من باش. خدای من باش. میدونم من بنده اتم میدونم گوه زیاد میخورم میدونم چیزی نیستم که باید.. ولی تو خدایی کن تو جای همه ی نداشته هامو پر کن....

میدونی چیه این حرفا قشنگن، یعنی شاید تو متنا زیاد خونده باشی حتی. ولی اصلا حرف درستی نیس. ما برای خدا باید باشیم. جسممون روحمون دونه به دونه ی حرکاتمون.. ولی خدارو برای خودمون میخایم.. نمیفهمیم چی میخایم، چی باید بخایم..



خوبیه اینجا اینه که حرفای بی سروته و حتی ضد و نقیض میزنم.. به یه ورمم نیس..

خسته شدم انقد سعی کردم حرفامو تو استوری یه جوری بنویسم که هم فهمیده بشه هم نشه هم ادبی باشه هم بی ادبی نباشه..



یه آدم میخام..

۱ نظر ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۲
دُچـــار ..

خاله میگه به خاطر کمال گرایی ـه که اینجوری هستی..

اینکه دوست دارم تو همه چیز بهترین باشم، ولی از سطح متوسط هم کمترم :)

حالا تو درس حساب کنی یا عبادت یا هرچیز..

اون خیلی قبل ترها که بهم میگفتن "بچه" وقتی می خواستم یه چیزی رو به بهترین نحو انجام بدم خیلی زیاد براش تلاش میکردم خیلی سرش حرص میخورم چه شبایی که به خاطر اون چیز گریه نمیکردم و چه بلاهایی که سرم نمیومد؛ ولی آخرش از نتیجه راضی بودم همیشه بهترین بودم....

از پارسال، یعنی دقیقا از وقتی که بهم گفتن "کنکوری" این خواسته ی بهترین بودن و نسبت تلاشِ من برای دست پیدا کردن بهش دیگه متناسب نبود.. بهترینِ زندگیم سطحش خیلی بالا رفته بود و تلاشِ من هنوز "بچه" بود.. که نتیجه اش شد "راضی ام به رضات" و چسبوندنِ "خیره ان شاءالله" و "اینجوری بهتره" تهِ تبریکات قبولی دانشگاهم..

حالا بهم میگن "دانشجو" حالا بهترین های زندگیم انقدر سطحشون بالا رفته که گاهی به خودم میگم چرا توهم میزنی؟! و سطح تلاشِ من هنوز "بچه"اس..

حالا حق بدین بهم که انقدر مغزم آشفته باشه، انقدر نوشته هام افسرده باشه، انقدر همیشه حالم بد باشه...

سطح تلاشِ من از "بچه" موندن خسته شده، شبیه یه بیمار مرگ مغزی شده، یا دعا کنید بمیره و راحت شه یا دوباره به زندگی برگرده..

۰ نظر ۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۸:۰۷
دُچـــار ..

دلم آغاز میخواهد در این شب پرسه ی آخر

جنونم از درونم گفته ها دارد

نگاهم گوشه ای از آبی دلباز می خواهد

تنم سرد است درون گودی چشمم جهان خون است

جنونی جز جنون عشق با من نیست

زبان عاجز من سوره ی اعجاز می خواهد


تو بیرون میکنی غم را

قفس بشکن پرم پرواز می خواهد


دلم دیدار می خواهد

در انبوه سیاهی ها

جهانم با جهانت گفته ها دارد

نشانم مانده در چنگ دو راهی ها


جهان تاریک کنار وسعت عالم منم تنها

حضوری از حضور روشنایی ها نیست

غرورم گیج و سردرگم در اندوه تباهی ها

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۷
دُچـــار ..
یه جور بدی نمیدونم داره برای جی زندگی میکنم.
دلم میخواد عارف مسلک باشه.. دلم میخواد عابد باشه. دلم میخواد پول داشته باشه. دلم میخواد کار بکنه. دلم میخواد درس بخونه. دلم میخواد تو همه ی اینا بهترین باشه.
عقلمم همینارو میخواد همینارو میگه.
اینا که بهترین حالت زندگی هرکس میتونه باشه.
یه چیزی ندارم که باعث میشه هیچ کدوم از اینا رو نداشته باشم، بهش میگن اراده انگار.
احساس بدی دارم، احساس خیلی خیلی بدی دارم.
دلم نمیخواست وقتی دارم مینویسم صداشو بشنوم. دلم نمیخواد بهش توجه کنم. دلم نمیخواد.
مثل اینکه یه مین انداخته باشن وسط مغزم.
خدایا خسته ام دیگه، به خودت قسم خسته ام.
خسته ام از اینهمه تلاش کردن برای وانمود کردن اینکه اتفاقی نیفتاده که همه چیز خوبه که دارم پیش میرم که آدم خوبی ام
خسته ام از عبادتای سطحی خسته ام از حس نکردنت خسته ام اینهمه منفعل بودنم
خسته ام از کشمکش احساساتم خسته ام از فکرایی که فقط مغز پوچم رو از پوچی پر میکنه
خسته از این زندگی
دلم میخواد یه روزی بیدار شم که از صبحش تو باشی حسای خوب زندگی باشه امید باشه اراده باشه
یه روزی که من نباشم
گفته بودم دوست ندارم بره گفته بودم دلم براش تنگ میشه گفته بودم بهم انگیزه حرکت میده
حالا ولی نه، حالا ترجیح میدم نباشه اذیتم میکنه دیدنش توجه نکردنش انقدر حرکت کردنش

من تحمل این حجم از ضعیف بودن و نتونستن و ندارم..

چرا هیچکس پیدا نمیشه به من کمک کنه چرا هیچکس نیست دستم رو بگیره یکی که بگه چیکار کنم که تموم شه این روزای جهنمی..
یه نیروی ماورایی یه چیز آسمونی یه معجزه شاید.. میدونم براش سخت نیست نمیدونم چرا نمیخواد ببینه منو..
.
.
.
.
حرفی بزن چیزی بگو
کاین بغض در من بشکند

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۰
دُچـــار ..

جزو اون دسته آدمایی ام که تو برخورد اول خوب به نظر میان.

همونایی که از آشنایی باهاشون خوشوقتن.

همونایی که چهره اشو یادشون میمونه، یا لبخندشو حتی.

ولی من دوست داشتم جزو اونایی باشم که وقتی حرف میزنم میشناسنم.

اونایی که شبیه حرفاشونن.

اونایی که یه چیزی بودن تو زندگیشون و میخوان که یه چیزی باشن.

من از این "من"ای که هستم خوشم نمیاد.

راضیم نمیکنه.

من این "منِ" سطحی رو دوست ندارم.

اصلا دوست ندارم.

.

.

.

.

موقع خداحافظی بهم گف:« به پیشنهاد اولت فکر میکنم»

گاهی وقتا فکر میکنم گنده تر از دهنم حرف میزنم.

گنده تر از مغزم فکر میکنم.

گاهی وقتا حس میکنم زیادی دارم گوه میخورم.

.

.

.

.

بعد یه دخترِ اکتیوِ مودبِ خوش برخوردِ مذهبیِ درس خون رو دست مامانم باقی میذارم که فقط و فقط خودش میدونه یه گردوی بی مغزه.

.

.

.

.

خوشحالم وجه تشابهم با محمدحسین صرفا مدل خندیدنم بود.

.

.

.

.

من؟!

آن اسفندیار مغموم که هرچه دید از چشم خودش دید..

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۴
دُچـــار ..